ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

110

قصص الانبياء ( فارسى )

گفت هرچه در آن هفت سال فراخى غلّه بود بود بدروند و با خوشه بنهند تا تباه نشوند مگر آن‌قدر كه يك ساله بود براى نفقات پاك كنند تا هفت سال . چون سالهاء قحطى بيايد از ان خوشها كه ذخيره كرده بودند بخورند . آنگاه پس هفت سال باران بسيار بارد و غلّه بسيار باشد و ميوه‌ها و عصيرها گوناگون بود . قوله تعالى : ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عامٌ فِيهِ يُغاثُ النَّاسُ وَ فِيهِ يَعْصِرُونَ . « 1 » ساقى بازآمد و همه بگفت . خلق همه تعجب كردند از آن عقل و تدبير او . ملك را بدل افتاد كه اين چنين مرد وزارت مرا شايد . ساقى را پرسيد كه چگونه مردى است ؟ گفت جوانى است نيكوروى بصفت نتوان آورد ، و بندهء عزيز بوده است كه او را از مالك زغر خريده بود . گفت چرا بازداشته است ؟ ساقى گفت كه آن جوان مىگويد مرا بىگناه حبس كرده‌اند . و نيز ميگويد كه مرا برادران حسد كرده بفروختند . و همه قصّه بگفت . ملك را عجب آمد . گفت امين زندان را بخوانيد . خواندند ، بيامد . گفت آن چه مرد است كه عزيز او را بازداشته است ، و كار وى چيست ؟ گفت مردى است كه صفت وى نتوان دادن ، و همه شب به نماز مشغول است ، و هرچه او را آرند نخورد ، همه را بمحتاجان مىدهد ، و بهيچ‌كس از وى آزارى نرسيده است . ملك گفت اين دليل مىكند كه وى آزاديست و پيغامبرزاده است . گفت او را تعهّد كى مىكند ؟ گفت از نزديك زن عزيز ، و پنهان چيزها آرند و او نپذيرد ، و از پنج زن ديگر مىآرند آنها نيز نمىپذيرد . يكى گفت او را بتهمت زن عزيز بازداشته‌اند ملك كس فرستاد و عزيز را بخواند و گفت اين چنين كس كه نشان مىدهند چرا بازداشتهء ؟ كه اين چنين كس دليل پيغامبرى مىكند ، او را از كجا خريدهء ؟ عزيز گفت از مالك

--> ( 1 ) - يوسف 49